تبليغاتX
سراب عشق

سراب عشق

مي خواهم در آسمان بي انتهاي چشمان تو پرواز كنم ولي حيف كه چشمانت 

را به روي من مي بندي.

دلم مي خواهد تمام گلهاي دنيا را با دستان خودم بچينم و زير پايت بريزم.

كاش مي شد در لحظه لحظه عمرم واژه زيباي دوستت دارم را به تو بگويم.

كاش مي شد خاك پاي تو باشم تا وجود نازنينت را لمس كنم.

كاش ارزش آن را داشتم كه فقط براي لحظه اي تو را در باغ سرسبز خيالم ببينم.

كاش ارزش آن را داشتم كه من يك نظر كني تا در عشق پاكت بميرم.

دلم مي خواهد تمام فرشتگان آسمان را فرا خوانم تا وجود نازنينت را ستايش كنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

عشق همچون سرابی است که تو را غرق خود می کند و هرگز نجات نخواهی یافت.

عشق همچون حیاحویی است که تو را دعوت به سکوت می کند.

عشق همچون کلبه ایست در دل پیر صحرا که تو را خواستار خود می کند.

عشق همچون جرعه ای آب شور است که تو را بیشتر تشنه می کند.

عشق همچون معلمی است که ابدیت را به تو می آموزد.

عشق همچون باغی سرسبز است که محبوبت را در آن می یابی.

عشق همچون ناله سازی است که سکوت تنهایی تو را می شکند و تو را

آرام می سازد.

                                    ....آری عشق سرابی بیش نیست....

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

بیا تا تو را به سرزمین رویاهایم ببرم.

جایی که ابرهایش پاکی تو را به خاطر می آورند

و شکوفه هایش عطر تن تو را می دهند 

 آسمانش به رنگ چشمان توست.

دلم می خواهد تمام فرشته ها را فرا خوانم

تا وجود نازنین تو را ستایش کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

عشق مثل کاغذه ... بعضی ها اونو تا پای جون دوست دارن و اونو قا ب می کنن که همیشه ببین اما بعضی دیگر اونو تا یه مدتی استفاده میکنن و بعد هم مثل کاغذ باطله دور می اندازند... اما امیدوارم همه عشقشون واقعی باشه ....

کاش می شد تو عالم ما بدها نبودن . فکرش رو بکن دنیا پر از بخشش، نیکی، گذشت و از همه مهمتر عشق آدما به هم بود. البته بدی هم خوبه اگه بدی نباشه عشق هم نیست . اگه یه کم فکر کنی می فهمی.

 

روزی بود روزگاری:

چند نفر می خواستند با هم بازی کنند: لابد می پرسید چه کسایی می خوان بازی کنند؛تو همه رو   می شناسی ... آره ...

اولیشون دروغه، دومیشون راستیه، سومیشون حسود، چهارمیشون خشمه، پنجمیشون تنبلی، ششمیشون دوستی، وبالاخره هفتمیشون عشق بود . آره دیدی هر هفتاشونو می شناسی .

خلاصه هر هفت نفر باهم می شینن به تصمیم گیری که چه بازی بکنن. بعد از مدتی بحث بین این هفت نفر نتیجه این شد قایم باشک بازی کنند... همه قبول کردند.

دروغ: حالا کی چشم میذاره؟

دوستی:من چشم میذارم همه برین قایم بشین...

همه رفتن که قایم بشن و دوستی شروع کرد به شمردن: 1.2.3.4...

دروغ رفت بالای درخت بلندی که بتون با یک پرش دوستی رو بگیره وببره...

راستی رفت پشت کنده درخت قدیمی قایم شد.

دوستی همچنان می شمرد:10.11.12.13....

حسود رفت و واسه خودش زمین رو یک کم گود کرد ورفت تو و یه مقدار شاخ و برگ ریخت روش که دیده نشه.

خشم رفت تو تنه بزرگ درخت قایم شد.

وعشق رفت لای گلهای بسیار قشنگی قایم شد.

و اما تنبلی اصلا قایم نشد و یک کنار به تکه سنگی تکیه داد.

دوستی:17.18.19.20.اومدم.....

دوستی رفت تا بقیه را پیدا کند اما چون تنبلی قایم نشده بود وکنار تکه سنگ خوابش برده بود. اما چون دوستی دلش نیامد که او را به خاطر بردن بیدار کند. رفت تا بقیه را پیدا کند.

دوستی همه جا را نگاه کرد دید هیچ کس را نمی بیند کمی ترسید.

که ناگهان دروغ از بالای درخت پرید پایین .

دروغ:ساک ساک...

دوستی ناامید شد وچیزی نگفت.

 دروغ نامردی کرد و گفت: که عشق درمیان گلهای زیبا قایم شده.

دوستی با خنده به طرف گلهای زیبا رفت که از میان آنها نوری می تابید آری آن نور، نور عشق بود.

حسود که دید خودش زیر زمین قایم شده و مقداری شاخ و برگ گندیده روی خودش ریخته ناراحت شد و سنگی به طرف گلهای زیبا پرت کرد که خورد به سر عشق که عشق را آزرد ولی عشق فقط لبخندی زیبا زد و چیزی نگفت انگار نیروی عشقش بیشتر شد.

دوستی ناراحت شد وبرگشت حسود باز تکه سنگی برداشت و به طرف درختی که خشم درون آن بود پرت کرد خشم به بیرون افتاد ودوستی او را پیدا کرد . خشم فکر کرد که عشق از روی ناراحتی تکه سنگ را پرت کرده. خشم تا دید این اتفاق افتاد از دروغ پرسید که چه کسی این کار را کرده و دروغ هم گفـت:«عشق»

خشم با عصبانیت دو تکه چوب را تیز کرد وبه طرف عشق پرت کرد که از لای گلهای زیبا به چشمان نورانی عشق خورد و کور شد وبه جای اشک از چشمانش خون می آمد و باز هم لبخندش پررنگتر وعاشقتر شد.

دوستی به طرف کنده رفت که راستی را پیدا کند و او را پیدا کرد.

راستی هم بیرون آمد. وهمه دور هم جمع شدند که ببینند که عشق نیامد خشم دوباره عصبانی شد و به طرف گلهای زیبا رفت و عشق را بیرون کشید و پرت کرد به طرف جمع اما از شانس بد عشق سرش به سنگی که تنبلی در آنجا بود خورد. دوستی گریه کنان به طرف عشق رفت و عشق در آخرین لحظات زندگی جمله ای به آنان گفت:«همه تان را دوست دارم. بازی خوب وجذابی بود؛مرسی..ی..ی.ی»

آری عشق مرد و همه پشیمان شدند.

همه درد و رنجها را عشق کشید و عاشق مرد ولی خم به ابروی خود نیاورد.

آری از آن موقع بود که عشق از میان ما رفت و شش چیز برای ما باقی ماند اما اگر کسی معنی عشق را بفهمد بهترین لحظات رااز بدترین شرایط می گیرد.

سعی کنیم عاشق باشیم تا حسادت و تنبلی و خشم ودروغ را از خود دور کنیم.

عاشق شدن ساده است اگر ما  در خود دوستی وراستی را پرورش دهیم عاشقیم.

امیدوارم همه عشقها واقعی باشد.

 تنها عشقی که واقعیست عشق به خداست ونه کس دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط علیرضا و رامین  | 

با عشق مي تواني از شقايق ها حرف بزني و زمزمه هاي

        دلتنگي ات را به وسيله قاصدك به گوشم برساني. با عشق

مي تواني ستاره ها را از آسمان بچيني. با عشق مي تواني

        به زندگيت معنا ببخشي و خود را به باغ اميد برساني، پس

در را به رويش بگشاي كه بهانه است براي عاشقتر شدن

        گاهي انقدر صدايت مي زنم كه تمام كوهستانهاي دور تر از

سرزمين فريادهايمرا مي شنوند. چه مي شود گاهي به

        اتاق تنهايي ام پا بگذاري من دلبسته پائيزم همان فصلي

كه هيچ از بهار كم ندارد صدايم را بشنو صدايي كه به دنبال

                                كلمات روشن است

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط علیرضا و رامین  |